یکشنبه 1390/03/29

خدایا مرا از همه ی فضایلی که به کار مردم نیاید محروم ساز!

   نوشته شده توسط: عاطفه    نوع مطلب :دکترشریعتی ،

ای خداوند!
 

به علمای ما مسئولیت
و به عوام ما علم
و به مومنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان
 

و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف

 

و به پیران ما آگاهی
و به جوانان ما اصالت
و به اساتید ما عقیده
و به دانشجویان ما نیز عقیده


و به خفتگان ما بیداری
و به دینداران ما دین
و به نویسندگان ما تعهد
و به هنرمندان ما درد


و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف
و به نومیدان ما امید
و به ضعیفان ما نیرو


و به محافظه کاران ما گستاخی
و به نشستگان ما قیام
و به راکدان ما تکان
و به مردگان ما حیات


و به کوران ما نگاه
و به خاموشان ما فریاد
و به مسلمانان ما قرآن
و به شیعیان ما علی(ع)


و به فرقه های ما وحدت
و به حسودان ما شفا
و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب


و به مجاهدان ما صبر
و به مردم ما خودآگاهی
و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری
و شایستگی نجات و عزت
ببخش


بالاخره شد آنچه که می باید می شد، ولی هیچ فکر نمی کردم به این دیری و به این خوبی!

خدا را می بینم، حس می کنم، به روشنی و صراحتی که حضور خودم را و گرمی و نور خورشید را

و روشنی برق ناگهانی در ظلمت غلیظ و عام شب را و سوزش آتش را و عطر گل را و عشق را و…

خدا را... خود خدا را… دست هایش را به روی شانه ام لمس می کنم که، به نشانه حمایت و

لطف گذاشته است و در برابر این همه دشمنی ها و خطر ها و زشتی ها و خیانت ها و دروغ ها ...

تنها اوست که از یک تنها "من تنها" دفاع میکندوبیا وببین که چه حمایتی؟! چه دفاعی!

پوران !

نمی دانی که چه کرده است، نمی بینی که چه کرد؟ چه می کند؟ در زیر باران رحمتش تنها

ایستاده ام و از شدت نمی توانم نفس برآورم، عجیب این خدا مهربان است و فهمیده و بازیگر.

 

وقتی تنهای تنهایم کردند و دنیایم قفسی سیمانی چند وجب در چند وجب ، تنگ و تاریک مثل گور

 ،بریده از جهان و جهانیان ، دور از عالم زندگان و یادها و نامها نیز از خاطرم گریخته بودند

در خالی ترین خلوت و مطلق ترین غیبت که هیچ نبود و هیچ نمانده بود ،


باز هم در آن خالی و خلاء محض چیزی داشتم ، درآن غیبت محض حضوری بود ، در آن بی کسی

محض احساس میکردم که چشمی مرا می نگرد ، می پاید ، دیده می شوم ،حس می شوم

"بودن"ی در خلوت من حضور دارد ، کس بی کسی ام را پر می کند ، در آن فراموش خانه ی

نیستی و مرگ و تاریکی و وحشت یار تماشاگری دارم

که یاد و وجود و حیات و روشنی را در رگهایم تزریق می کند ،

حتی گاهی سلامش می کنم ، گاهی از او خجالت می کشم ، گاهی از او چشم می زنم

مواظب اعمال و رفتار و افکار و حرکات خویشم ، گاهی در آن قبر تنها خودم را برایش لوس می کنم

از اینکه می بینم از من راضی است ، از کارم خوشش آمده است به خودم می بالم ، کیف میکنم،

خودخواهی ام اشباع می شود

سرفرازم و مغرور و قوی و روشن و خوب .


 

 

 

قسم به نور

 

که گوش سایه ها از مذمت های تکراری پر است

 

که فلسفه ی "تابیدن" ، این مصدر مبارک ، چیز دیگریست...

 

 

 


تعداد کل صفحات: 2 1 2

www.spadanasoft.com
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic