چهارشنبه 1389/04/30

نامه ای برای امام زمان....

   نوشته شده توسط: عاطفه    نوع مطلب :عاطفه نوشت ها ،

هوالسامع

 

عاطفه ،مینویسد.عاطفه که نه،بهتراست بگویم ازمغلطه ای که

 

 لاف حقیقت میزند،خطاب

 

 به   تنها ضمانت فریاد:

 

  سلام

 

 میخواهم از عهدهای شکسته ام،ازگناههای معصومی که

 

 تنها،اشارتی ملامت بارند،به لوحی که دیگر سپید نیست

 

 واز سجاده ام،که آیین سوز را ازخاطربرده است

 

 

رفع   اتهام کنم!

 

 همه بی تقصیرند!

 

 تنها ،پنداری به، من ،آلوده،است که شعبده میکند.

 

به کجا پناه ببرم ؟ پناه ها همه،

 

،جرعه های ساده  لوحی،هستند که تنها داعیه ی مستی دارند

.چه کنم؟

 من برای آرزوی آمدنت ،هم ،خیلی کوچکم

 

 بزرگ! تو،رسیدن مرا بخواه.

 

 من،طریق رسیدن نمیدانم.من غایت تفت،رانمیشناسم.

 

 بزرگ ! تورسیدن مرابخواه

 

 واما اگر....

 

 اگرمیدانی که دانستن را برنمیتابم،وحرمت رسیدن

 

 ،درمن،میشکند.مرا به شلاق لحظه

 

  ها،دراین ندامت مدام مسپار

 

 بزرگ! بازهم برایم بخواه!

 

 اگر رسیدنم را نه ! پس نبودنم را بخواه! پس

 

 نبودنم را بخواه...


یکشنبه 1389/04/27

ماازهر اشتباه او سنگی ساختیم وبه سمتش پرت کردیم

   نوشته شده توسط: عاطفه    نوع مطلب :بادیگر بزرگان ،

هیچکس وسوسه اش نکرد،هیچکس فریبش نداد،اوخودش سیب را از شاخه چیدوگاززدونیم خورده دور انداخت.اوخودش از بهشت بیرون رفت ووقتی به پشت دروازه بهشت رسیدایستاد.انگارمیخواست چیزی بگوید .چیزی اما نگفت .خدادستش را گرفت ومشتی اختیار به اودادوگفت:برو!زیراکه اشتباه کردی،اما اینجاخانه توست ،هروقت که برگردی ،وفراموش نکن که از اشتباه به امرزش راهی هست. اورفت وشیطان ،مبهوت نگاهش میکرد.شیطان ،کوچکتراز ان بود که اورا به کاری وادار کند.شیطان ،موجودبیچاره ای بودکه در کیسه اش جز مشتی گناه چیزی نداشت .اورفت، اما نه مثل شیطان، مغرورانه، تا گناه کنداورفت تا کودکانه ،اشتباه کند.اوبه زمین امدواشتباه کردمثل فرشته بازیگوشی که  گاهی دری را بی اجازه باز میکند.یادستش به چیزی میخورد وان را می اندازد.فرشته ای سر به هواکه گاهی سر میخوردمی افتدودستوبالش میشکند!اشتباه های کوچک او مثل لباسی نامناسب  بود که کسی به تن میکند.اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم وهرگزقلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود.ما از هر اشتباه اوسنگی ساختیم وبه سمتش پرت کردیم، سنگهای ما روحش را خط خطی کردومانفهمیدیم. اما یک روز او بی انکه چیزی بگویدلباس های نا مناسبش را از تن دراوردواشتباه های کوچکش را دورانداخت وما دیدیم که اودو بال کوچک نارنجی هم دارد،دوبال کوچک که سالها از ما پنهان کرده بود.وپرزد مثل پرنده ای که به اشیانه اش برمیگردداوبه بهشت برگشت وحالا هرصبح وقتی خورشیدطلوع میکندصدایش را میشنویم زیرا اوقتاری کوچکی است ،که روی انگشت خددااواز میخواند(عرفان نظراهاری)


خدایا به من توفیق تلاش در شکست،صبردرنومیدی،رفتن بی همراه،جهادبی سلاح،کار بی پاداش،فداکاری در سکوت،دین بی دنیا،مذهب بی عوام،عظمت بی نام،خدمت بی نان،ایمان بی ریا،خوبی بی نمود،گستاخی بی خامی،مناعت بی غرور،عشق بی هوس،تنهایی در انبوه جمعیت،دوست داشتن بی انکه دوست بداند روزی کن(دکترشریعتی)


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4

www.spadanasoft.com
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic