تبلیغات
هوالسامع - همیشه ، رفتن ، رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت . در بن بست هم راه آسمان باز است پرواز را بیاموز...

بالاخره شد آنچه که می باید می شد، ولی هیچ فکر نمی کردم به این دیری و به این خوبی!

خدا را می بینم، حس می کنم، به روشنی و صراحتی که حضور خودم را و گرمی و نور خورشید را

و روشنی برق ناگهانی در ظلمت غلیظ و عام شب را و سوزش آتش را و عطر گل را و عشق را و…

خدا را... خود خدا را… دست هایش را به روی شانه ام لمس می کنم که، به نشانه حمایت و

لطف گذاشته است و در برابر این همه دشمنی ها و خطر ها و زشتی ها و خیانت ها و دروغ ها ...

تنها اوست که از یک تنها "من تنها" دفاع میکندوبیا وببین که چه حمایتی؟! چه دفاعی!

پوران !

نمی دانی که چه کرده است، نمی بینی که چه کرد؟ چه می کند؟ در زیر باران رحمتش تنها

ایستاده ام و از شدت نمی توانم نفس برآورم، عجیب این خدا مهربان است و فهمیده و بازیگر.

 

وقتی تنهای تنهایم کردند و دنیایم قفسی سیمانی چند وجب در چند وجب ، تنگ و تاریک مثل گور

 ،بریده از جهان و جهانیان ، دور از عالم زندگان و یادها و نامها نیز از خاطرم گریخته بودند

در خالی ترین خلوت و مطلق ترین غیبت که هیچ نبود و هیچ نمانده بود ،


باز هم در آن خالی و خلاء محض چیزی داشتم ، درآن غیبت محض حضوری بود ، در آن بی کسی

محض احساس میکردم که چشمی مرا می نگرد ، می پاید ، دیده می شوم ،حس می شوم

"بودن"ی در خلوت من حضور دارد ، کس بی کسی ام را پر می کند ، در آن فراموش خانه ی

نیستی و مرگ و تاریکی و وحشت یار تماشاگری دارم

که یاد و وجود و حیات و روشنی را در رگهایم تزریق می کند ،

حتی گاهی سلامش می کنم ، گاهی از او خجالت می کشم ، گاهی از او چشم می زنم

مواظب اعمال و رفتار و افکار و حرکات خویشم ، گاهی در آن قبر تنها خودم را برایش لوس می کنم

از اینکه می بینم از من راضی است ، از کارم خوشش آمده است به خودم می بالم ، کیف میکنم،

خودخواهی ام اشباع می شود

سرفرازم و مغرور و قوی و روشن و خوب .


www.spadanasoft.com